★♥زندگی کوچولوی قشنگم★♥

اینجا قرارست از کودکانه هایت بگویم و از مادرانه هایم...

64 چیدن سیسمونی

امروز صبح جمعه !!! مامان بزرگ ها...عمه ها.. دختر عمه های  و زن عموی من با عمه های عزیز و خاله های عزیز شما آقای نی نی اومدن خونمون .....عموی منم شولی درست کردن فرستادن...خیلی خوب بود....

اتاقت و چیدمان اسبابت تموم شد و ساک بیمارستان رو هم بستن.... از امروز به بعد دیگه هر موقع بیای جا واسه خواب و لباس واسه پوشیدن داری....مونده چراغ واسه سقف اتاقت که اونم امروز و فردا بابایی نصب میکنه .... البته خرده کاریهایی مونده که زیاد استرس آور نیس..اصل کاریهاش انجام شده!!

همه که رفتن با بابایی رفتیم تو اتاقت و کلی وسایلتو زیر و رو  کردیم و کلی قربون صدقت رفتیم...اینقد تو بغل هم حرف زدیم..از تو گفتیم...از سختی ها و آسونی های در راه.... .دلمون میخوادت مامانی...خیلی عزیزی!!

بعدشم کالسکه و صندلی غذا و روروئک و کریر و تخت پارکت رو بابایی روهم کرد....دستشون درد نکنه..

عمه ملک مهربونم برات یه لحاف عروسکی آوردن....دستشون درد نکنه ..

 

[ جمعه هفدهم دی 1389 ] [ 20:26 ] [ مامان ِ سامان ] [ ]