45

دارم بعد از ۷ ماه میرم بندر ...برای فردا شب بلیط گرفتم...زهره باهام میاد....آخرین بار همون اصفهان بود که تو خرداد رفتم....دلم داشت میپوسیییییییییییید.....

۹ تا سوره واقعه دارم که بخونم...با اعمال امروز..دعا عرفه و زیارت عاشورا و غیره.....منو و پسرمون و مهدی جان رو دعا کنین

بابایی برگشته میگه خوش بحال بچمون که تو مامانشی... منم تو آسمونا و غرق در دریای بی کران احساسات بابایی

44

دارم صبحونه میخورم....ساعت ۵ و ۴۸ دقیقه صبح..... نون میخورم با پنیر و بادوم بو داده!!!

نی نی هم داره میجنبه....دارم فکرش میکنم بعدنها چقد دلم واسه تکون خوردنای این شکلیش تنگ میشه ...عزیز مادر....خیلی شیرینی....

کاش میشد از دلم در حالیکه نی نی داره میجنبه فیلم بگیرم...ولی نمیشه...آخه واضح نیس....بعد باید ۵ دقیقه صبر کنی تا یه تکون بخوره...یهووو هم میبینی مثل رگبار تکون میخوره...نمیدونم تکنو میزنه؟ورزش میکنه؟ هد میزنه؟نمیدونم چی حرکتی میکنه که ۲ ثانیه پشت سر هم میلرزه!!!اینقد نمک داره...

امروز صبحی برم 4 تا سوره واقعمو بخونم

43

من ۶ ماهم تموم شد.... وارد ماه ۷ شدم..... یعنی ۳ ماه دیگه دارم...یعنی فکرش که میکنم موهای تنم سیخ میشه.... با همه شیرینیش ولی می ترسم.....

نفس کشیدنم هم یه جوری شده.. ۱ هفته ای میشه که ریفلکس دارم.....دیگه نی نی بزرگ شده و داره به همه جا فشار میاره.....

ختم واقعه گذاشتم ...برای سلامتی  و عاقبت بخیری همه نی نی ها...از جمله نی نی خودم...

سوره واقعه رو خوندم..... ۹۶ تا آیه داره.... روز چهارده ام رووووو.... باید ۱۴ بار ۹۶ تا آیه رو بخونی...

التماس دعا

42

***طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند****

یادم باشه این جمله رو!!

 نی نی هم خوووووووووبه خودشو قلمبه میکنه یه طرف دلم.... دیشب بابایی مثل چند شب پیش دستشو گذاشته بود رو دلم ...بعد گفت پسل بابا؟ عسیس بابا؟ بیداری؟ نی نی رو میگییییی یه تکونی داد خودشو...بابایی رووووووو بگوووو...کلی غش و ضعف کرد واسه نی نی.... بعد من گفتم مامانی فدا بشه....بابایی هم گفت بابایی کی بشه من برای تو شیر دونت رو بیارم /// اینقد دوست داشتم اون لحظه رو....بابایی رو تصور میکردم بچه بغل..... خیلی نازن دوتاییشون...هم نی نی .. هم بابایی...جیگلای من....همه چی خوبه خدا رو شکر...

41

 بابایی امروز دست گذاشت رو دلم.... داشت با هات صحبت میکرد...بهت میگفت پسر بابا ...عشق بابا خیلی که میخوامت...اذیت مامانی نکن ..باشه؟ بعد تو  یه تکونی خوردی...بابایی رو میگی اینقدددددددددددد کیف کرده بود....که در همون موقع تو مثلا تایید کردی حرفشو....باز یه چیز دیگه گفت باز تو  تکون خوردی...نمیدونی چه لحظه عشقولی بود...دیگه بابایی دستشو از رو دلم کنار نبرد..تو هم دیگه تکون نخوردی.. گفتی بابایی لوس نشه!!!

40

دیگه حالا همه کم کم بعد از ۵ ماه میگن معلوم میشه حامله ای!!!!

این نی نی داره تکنو میزنه تو دلم....جوووون مامان...اینقد الان یهوووو اکتیو شده....

دیشب بابایی میگفت وقتی من خواب بودم دست گذاشته رو دلم و تو داشتی تکون میخوردی....بعد میگفت پسرم رو نازش کردم و گفتم اذیت مامانی نکن...آخیییییییییییییییییییییی......کلی ذوق مرگ شدم بالا این احساسات بچه و بابای بچه!!!

39

اول از همه بگم نی نی مون پسره

پازل درست کردنم تموم شد...به همین فرصت....

پسر مامانی تو هم کلی اون وسطا میجنبیدی و من برات غش میرفتم....

صبحی وقت دکتر داشتم....

تنها بودم...دوست داشتم یکی باهام میومد...

ساعت 10رفتم بیمارستان!مژی بود...دیدمشششش...خیلی خوشحال شدم...

رفتم فشارم رو گرفت ۱۲ رو ۷ بود....بعد وزنم رو هم گرفت ۶۱ کیلو بودم....بعدشم خوابوندم رو تخت و یه ژل مالوند رو دلم و یه دستگاه هم مثل موس کشید رو دلم و داشت دنبال صدای قلب بچم میگشت... عزیز دل مادر...تا یه وقتایی زیر دلم صدای قلبش شروع کرد زدن //// اییییییی جوووون مادررررررر...

بعد رفتم تو اتاق آقای دکتر تا معاینه بشم...مژی هم باهام اومد...آقای دکتر بعد از معاینه هافرمودن که اامروز یه سونو هم برات میکنم تا جنسیت رو بهت بگم....

نیم ساعتی رو به آب خوردن گذروندم تا نوبت سونوگرافی شد...

آقای دکتر  به مژی فرمودن که فیلم سونو رو سی دی کن و به خانم بده...خیلی خوشحال شدم.

تشکر کردم ازشون.....بعد ژل زدن رو دلم و اون دستگاهه مثل موس رو کشیدن رو دلم....

اییییییییییییییییی جون مادرررررررررررر..... اینقد بچم بزرگ شده بود....اینقد اشک اومد تو چشام....آقای دکتر هم یه راست رفتن سراغ جنسیت و فرمودن ببین این بیییییضه هاشه!!! و بچت پسره....مبارکت باشه..... دیگه آقای دکتر سر و چشم و دست و پا و بازو و ستون فقراتشو و همه اینا رو بهم نشون دادن و گفتن بچت وزنش ۷۲۸ گرمه.... ۱۶ بهمن تاریخ زایمانته...همه چیز طبیعی و خوبه...سر بچه هم سمت راست لگن هست..

چشم ها  و صورتت ماه من!

ستون فقراتت عشقم!

ساعت ۱۲  بود کارم تموم شد..

خیلی خدا رو شاکرم بخاطر این لطفش.... من رو سیاه ...خدا هم دیگه لطفش رو در حق من به بهترین شکل تموم کرده....