niniweblog.com

چند روز بود شاگرادای مامانم کشتن منو که پسرطلا رو ببرم مدرسه تا ببیننش...چون روز آخر مدرسشون بود.....

رفتیم مدرسه...هنوز پا نذاشته بودیم تو همه ریختن سرمون....فک میکنی تا حالا بچه ندیده بودن هیچکدومشون...

بچم چشماش ۴ تا شده بود...همه بغلش کردن..نازش کردن....کلی باهاش عکس گرفتن....منم مبهوت...

همکارای مامانم هم بماند که چه شر و شوری کردن و همشون میگفتن هر جا خواستی بری بیا بچتو بزار پیش ما و برو.. خیلی دوستش دارشتن....داشتن غش میکردن....

niniweblog.com