عاشق وقتی هستم که صورتم رو به ناگه میبوسی و ناز میکنی .....میپرستمت و غرق در مادر شدن میشوم.....در عاشقی کردن .....عاشق شدن

---

دیروز موقع بیرون رفتن...مانتو و روسری رو پوشیده بودم و داشتم روی کفشم دستمال میکشیدم که خاکاش بره.....بعد دیدم صدای سامان از توی دستشوویی میاد....بدو بدو رفتم و دیدم به به به به به ....رفت دو پا توی توالت فرنگی وایساده.....فک کرده حوضه بچم....خیلیییی خیلییی حرص خوردم....امااااا کلی هم خندیدم...

دیگه هیچیییی رفتم لباسامو در آوردم و بردمش حموم.....۱۰ بار بدنشو لیف کشیدم...همه جا رو شستم و اومدیم بیرون....

قدش بلند شده دیگه میتونه در ها رو باز کن.....شیطون آقای مادر....